قالب وردپرس افزونه وردپرس

قصه پیامبر با صدای قصه ظهر جمعه

قصه پیامبر با صدای قصه ظهر جمعه
می‌گویند بعضی عکس‌ها صدا دارند. مقصودشان این است که بعضی عکس‌ها را وقتی می‌بینی، صداهایی برایت تداعی می‌شوند. چه آن عکس‌ها روایت‌گر صحنه‌هایی‌اند که پر بوده از آن صداها. گمانم این است که برخی متن‌ها هم صدا دارند. وقتی متنی از محمدرضا سرشار می‌خوانی، خود به خود صوت و لجن پخته، شمرده، آهنگین و با وقار او به گوشت می‌رسد و به خودت که بیایی، می‌بینی داری با لحن محمدرضا سرشار در قصه ظهر جمعه کتاب را می‌خوانی. سرشار گوینده‌ای توانا است اما پیش از آن نویسنده‌ای اصولی و کارکشته است. «از سرزمین نور» نام یک برنامه رادیویی بود که بعدها به صورت کتاب «آنک آن یتیم نظر کرده» به چاپ رسید. این روایت، از پیش از تولد حضرت رسول آغاز می‌شود و تا هجرت مسلمین به حبشه ادامه دارد. قهرمان داستان در ابتدای کتاب، جناب عبدالمطلب است. داستان‌های حضرت عبدالله پدر پیامبر، با صبر و حوصله روایت می‌شوند تا به تولد حضرت رسول برسیم. صبر و حوصله در روایت، خصیصه اصلی «آنک آن یتیم نظرکرده» است که بر خلاف «قاف» نثر جدیدی است. این روایت صبور و با وقار، گاهی تبدیل به عیب کتاب نیز می‌شود؛ چرا که برای خواننده حس خشکی و یکنواختی ایجاد می‌کند. با توجه به اینکه جامعه هدف این مجموعه، قشر نوجوان و جوان بوده است، انتقاداتی نسبت به منعطف نبودن نثر استاد سرشار در این کتاب وارد آمده است. این انتقادات البته از اهمیت این داستان برای مشتاقان زندگی و زمانه حضرت رسول و هنر نویسندگی چیزی نمی‌کاهد. «آنک آن یتیم نظرکرده» اکنون با چاپ انتشارات سوره مهر در بازار است و در طاقچه نیز می‌توان به صورت الکترونیکی آن را خواند و از گرمای خاص این کتاب لذت برد. قطعه‌ای که در ادامه از این داستان می‌آید، مربوط به زمانی است که حلیمه به دایگی محمد خردسال پذیرفته شده.در این قسمت چند راوی مختلف وجود دارد که علاوه بر خود نویسنده، احوال حضرت محمد و حلیمه را روایت می‌کنند. این راویان چنان که از متن پیداست، یا خود حلیمه یا دیگر فرزندان او هستند. 
من تا بدانگاه، کودکانی چند از بزرگان مکه را شیر داده و پروریده بودم. از پیش نیز شیرخوارگان و خردسالان را دوست می‌داشتم. لیک، این شیرخواره، جایی دیگر در دلم گشوده بود. از همانگاه که دیده باز گشود و به روی من لبخند زد، ندانستم چه شد که در گرو مهر او درآمد. پس، چون برکت و فرخندگی‌اش را دیدم، این مهر در من فزونی گرفت. چندان که گاه بیمناک می‌شدم که مبادا اینچنین مهرورزی من به او، سبب کم‌مهری‌ام به ضمره شود. 
«نه من تنها، که شویم، حارث و بیشتر زنان و کودکان قبیله، دل بر مهر او بسته بودند. دخت بزرگترم، خدامه نیز سخت دلبسته این کودک بود.»
«برای مادر دشوار بود که با دو دست، هم پزد و شوید و دام دوشد و پشم ریسد و فرش بافد و خیمه روبد و هم دو شیرخواره را شیر دهد و پرستاری کند. برادر قرشی ما کودکی ناآرام نبود؛ و نگاهداری او برای من دلپذیر بود. از همین رو اغلب خود به دلخواه از مادر می‌گرفتمش.»
«به راستی من در پروریدن محمد، از پرورش کودکان خویش، رنجی بس کمتر می‌بردم. ما هرچند  در نگاهداری و پاسداری محمد کوشا بودیم ، لیک او جز دیگر شیرخوارگانی بود: پیوسته تنش عطری خوش و دلنشین داشت. من هرگاه او را در آغوش می‌گرفتم، نخست لختی می‌بوییدمش و با این کار گوی روانم تازه می‌شد. چون اندکی بزرگ‌تر شد و به رفتار درآمد نیز، همان‌سان پاکیزه ماند. به طایفه اندر، خورد بچگانی چون او، هنگامی که از خواب برمی‌خاستند اغلب دیدگانشان قی‌آلود بود. لیک در یادم نمی‌آید که هیچ گاه محمد را آن‌گونه دیده باشم. نیک در خاطرم هست که روزی شیما در این باره مرا گفت: برادر قرشی ما گویی روشسته از خواب بر می‌خیزد!»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *